تبليغاتX
شقایق گل من

به شمارش نشستم ...
يک روز ....
دو روز ...
يک هفته ...
يک سال ....
يک عمر ....!

آري يک عمر .
يک عمر به پاي تو خواهم نشست .
با مهرباني هايت خو گرفته ام .
مرگ هم توان گسيختن عشق من را ندارد .

و امروز را ...
امروز که روز توست .
امروز که میخواهم، با دو دست عشق را ، در تار تار گيسوانت بپيچانم !
امروز که میخواهم ، با فشار بوسه هايم ، لبان زيبايت را به بازي در آورم !
امروز که میخواهم ، کمان ابروهايت ، قلب کوچکم را نشانه گيرد !
امروز که ... ، نگاه ناز چشمان قشنگت ، مرا بيخود از اين زمانه می کند !

و امروز ...
از راهي دور ، اما نزديک تر از فشار دولب بر روي هم ....
با بغضي که از حسرت نديدن چند روزه ات به دل دارم ...
با صدايي که از عمق وجودم بر آميخته ...
سر بلند تر از همه ي عاشقان .

به تو ميگويم ...
با هر دم و باز دمم ...
به تو اي همسر آسمانی من ...
به تو اي محکمترین تکیه گاه مشرقي ....
به تو ميگويم .
امروز ، فراوان تر از هر روز ديگر ، دوستت دارم .

نمی خواهی دستانت را به من بسپاری؟

نمی خواهی ميزبان دلتنگی هايم باشی؟

نمی خواهی حلقه ياس های سپيد را به گردنم بياويزی؟

نمی خواهی شبنم های اشتياق را به چشمانم هديه دهی؟

نمی خواهی گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزی؟

نمی خواهی دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوری؟

نمی خواهی زمزمه کنی:به عظمت اشکی که در ديده ات می درخشد

به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است

و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدايت

هميشه کنارت خواهم ماند؟  نمی خواهی....

 

+ نوشته شده توسط مریم در 88/07/24 و ساعت 6:55 |
 
دست ها بالا بود

هر کس سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگي ها

شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند

+ نوشته شده توسط مریم در 88/07/17 و ساعت 7:12 |

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

ترابا لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب

برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم

پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روِیید

با حسرت جدا کردم

وتو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی

ومن

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس

غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم...

نمیدانم چرا رفتی؟!!!!!!

نمیدانم چرا!!!

شاید خطاکردم!!!!!!!

وتو بی آنکه

فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا؟

تا کی؟

برای چه؟

ومی رفتی........

وبعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت

یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت

رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

و

گنجشکی که هرروز از کنار پنجره بامهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد

و بعد از رفتنت

آسمان چشمهایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت

انگارکسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام ازدست خواهدرفت

کسی حس کرد

من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت

دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید

تونام مرا از یاد خواهی برد...

و من با آنکه می دانم

توهرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد...

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد.....

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!!!!!!!

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش وتردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این همه بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی ما بین اشک وحسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

ومن

در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل....

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟!!!!!!!

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده توسط مریم در 88/07/09 و ساعت 13:26 |

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمیونه تا بامن توی راهم هم سفر شه

آخه میترسه که با من با دل من در به در شه

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمینویسه

هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

+ نوشته شده توسط مریم در 87/08/08 و ساعت 12:56 |
 

 
خدايم آه اي خدايم صدايت مي زنم بشنو صدايم **
 شکنجه گاه اين دنيا چه آيد به جرم زندگي اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم**
مرا بگذار با اين ماجرايم نمي پرسم چرا اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم**
گلويم مانده از فرياد و فرياد ندارد که از غم مرگ صدا را **
 به بقض هر نفس پيچيده سوگند به گلهاي به خون غلطيده سوگند **
به مادر سوگواره جاودانه که داغ نوجوان ديده سوگتد **
 خدا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشي در گذار است **
به فکر قتل عام لاله ها باش که خواب گل به گل کاووس خانه است **
خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت مي زنم با گريه هايم **
صدايت ميزنم بشنو صدايم **
الهي در شب بختم بسوزان ولي محتاج نا مردان مگردان **
عطا کن دست بر چشم همتم را خجل از روي محتاجان مگردان **
الهي کيفرم را مي پزيرم که تو ذات خود را پس بگيرم **
کمک کن تا که با نا حق نسازم براي عشق و آزادي بميرم **
خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت مي زنم با گريه هايم**
+ نوشته شده توسط مریم در 87/01/15 و ساعت 14:49 |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم


و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم


درون کلبه ی خاموش خویش


اما کسی حال من غمگین را نمی پرسد


و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم


درون سینه ی پر جوش خویش


اما کسی حال من تنها نمی پرسد


و من چون تک درخت زرد پاییزم


که همدم با نسیمی میشود برگی جدا از او


و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

+ نوشته شده توسط مریم در 86/12/28 و ساعت 11:10 |

در جان شقایق عشق انباشته اند
در خلقت آن به دل نظر داشته اند
هر جا که گل شقایقی می روید
انجا دل عاشق مرا کاشته اند

(بعضی از دوستان در قسمت نظرات برام نظر گذاشته بودند و تعجب کرده بودند که من تو وبلاگم از شقایق یه دختر و عشق به اون حرف می زنم باید بگم که شقایق دختر منه و من این وبو برای اون ساختم و تقدیمش کردم چون ازم دوره- چون با من نیست)

+ نوشته شده توسط مریم در 86/10/20 و ساعت 15:20 |

تقدیم به امید زندگانیم:

 

تقدیم به امید زندگانی ام به شکوه شب و شکوه مهتاب . به

اشکهای سوزان روی گونه هایت. تقدیم به خنده های دلنشینت

ونگاه های پنهانت. تقدیم به تو ای خیال من .ای آسمان قلبم

وای سر چشمه ی الهام من تقدیم به تو ای محبوبترین قلبم.  

 

شقایقم

+ نوشته شده توسط مریم در 86/09/30 و ساعت 10:17 |

جوابمو بده

دلم هوای خزان کرده است

 

دلم هوای کوچ پرنده های غریب

 

و پا به پای تمام نقوش بیزاری

 

دلم هوای پژمردن کرده ست

 

چه بی تفاوتی تلخی

 

دلم هوای مردن کرده ست

 

کجاست یار؟

 

کجاست ظلمت؟

 

بیغوله؟

 

کوچه؟

 

تنهائی؟

 

دلم هوای مردن کرده ست!!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در 86/08/03 و ساعت 10:49 |

 

دور از تو همدرد شقایق باشم

همزاده ی آه و داغ و هق هق باشم

مهریست که تقدیر به قلبم زده است

تا لحظه ی مرگ باید عاشق باشم

 

+ نوشته شده توسط مریم در 86/07/19 و ساعت 9:17 |

قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات
اگه یه وقت بگی نرو
رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم
ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن
چی کار کنم مسافرم...

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

نامه رو تا تهش بخون
گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن
دو جمله رو هم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام
نامه میذارم و میرم
نه ،
قسمت زندگی اینه
به کی بگم مسافرم...

درد من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسیم
قشنگی قسمت ماست
که ما به هم نمی رسیم.......

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

همیشه زنده می مونه با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم ، اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصت ، خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش ، خدانگهدارت باشه........


+ نوشته شده توسط مریم در 86/06/30 و ساعت 11:34 |

تا نفس باقیست

+ نوشته شده توسط مریم در 86/06/25 و ساعت 14:56 |

در دل من کسی است

.: :.که تا درخشش آخرين ستاره

.: :.تا پژمردن آخرين گل

.: :.و فرو افتادن آخرين برگ

.: :.چشم به راهش خواهم بود

 

+ نوشته شده توسط مریم در 86/05/31 و ساعت 21:14 |
  TinyPic image   

گفتی که:

چون خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی:

تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی:

وقت سحر

+ نوشته شده توسط مریم در 86/05/30 و ساعت 21:20 |

یادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را که تنها دل من ؛ دل نيست يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

+ نوشته شده توسط مریم در 86/05/30 و ساعت 20:41 |
سلام.ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من،
 با این فاصله ای که بین من و

 تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای

 روی گونه درخشانت میسر

است؟ ای آسمان آبی من، بین من و تو

 فاصله ای است، پس چگونه دستم

 را بر روی گونه نازنینت

 بکشم و تو را نوازش کنم؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان

 زندگی می آیم تا بر چهره

درخشانت بوسه بزنم

 
+ نوشته شده توسط مریم در 86/05/25 و ساعت 16:15 |

یادت بخیر

آرزویم این است

نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آن که تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواه...

+ نوشته شده توسط مریم در 86/05/24 و ساعت 15:27 |

 

بی تو چه کنم؟

با من بمان ای روشنی بخش شبهای تارم..........

بامن بمان ای هستی بخش زندگیم.........

با من بمان و مروارید اشک را از گونه های تبدارم پاک کن........

با من بمان تا تمام قصه های عشقم را در شبهای دراز یلدا با تو بگویم.......

با من بمان تا به تو نشان دهم چقدر نیازمند تو هستم......

با من بمان تا به تو بگویم در نبودت چه اشکها که نریخته ام.........

با من بمان تا عاشقانه احساسم و عشق پاکم را به تو نشان دهم.....

با من بمان تا هستی برایمان سرود جاودانه بودن سر دهد...

با من بمان تا من شریک دلتنگیها و غربت چشمهایت شوم.....

با من بمان تا عشقم را با نگاه در آسمان چشمان تو بکارم و به تو هدیه دهم.......

با من بمان تا ستاره........... تا امید.............. تا ماه ...........

با من بمان تا هر دو بروی بال خیال پرواز به روی ابرها  برویم ..........

با من بمان تا سبد سبد گلهای سرخ و یاس و رازقی را به دستان تو نثار کنم...

با من بمان تا نشان دهیم عشق ناب و خالص را با فاصله کاری نیست..........

     " با من بمان من با تو می مانم تا ابدیت"

+ نوشته شده توسط مریم در 86/04/04 و ساعت 16:31 |

مفهوم عشق

چرا دیگر نمی تابیبه این دریای طوفانی

هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند و زندانی

تمام این غزلها را به یمن آنکه برگردی

کنم سیراب و بعد از آن سر راه تو قربانی

نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم

و در هر قطره اشکم که میریزد ، تو پنهانی!

سفر کردند ماهی ها از این دریای یخ بسته

تو تابستان من بودی ، شدم دیگر زمستانی

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی!!!

من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم

که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی ؟!

و در آن لحظه امواجی مرا بر صخره می کوبند

تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی

به آن چشمی که می بوسی ، حسادت می کنم اما

دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و شادمانی

دیگه میرم ...!!!

+ نوشته شده توسط مریم در 86/03/27 و ساعت 19:22 |

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خواهم

دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي ميشنوم دستت را

براي نوازش و پايت را براي همراهي ميخواهم خودت را براي پرستش

مي خواهم

+ نوشته شده توسط مریم در 86/02/18 و ساعت 10:47 |
                          می گویندغروب جاییست که زمین آسمان رامیبوسد

                          من امشب برای توغروب می کنم کجایی آسمان من؟؟؟

+ نوشته شده توسط مریم در 86/02/18 و ساعت 10:36 |

دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است .دلم می خواهد دیوارهای روبرویم همه پنجره

شوند و من تو را در چشمانم بنشانم چشم هایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت

گریه کردند و بسیاری از دردها و غم ها را دیدند و حرفی به زبان نیاوردند

باز غمگین از نبودن تو در کنارم و در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده ام و به تو می اندیشم

از اینکه تنها نشسته ام افسوس می خورم .کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم و از گوشه

به گوشه ی شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم .

بگزار دردهایم را فقط با چشمان تو درمیان بگزارم .بگزار که تا ابد این چشمان من انتظار تو را بکشند .

این چشم ها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بی تاب است

+ نوشته شده توسط مریم در 85/12/07 و ساعت 1:25 |

هدیه به همه اونایی عاشق واقعیند

نام تو

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار

 

خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه

 

اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ

 

شقايق بريزم ، باز هم كم است

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

 

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست

 نداشت ؟

    

 جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را

 

در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني

 

كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون

 

وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي

 

خود را در چشمان او تماشا كنم

 

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/17 و ساعت 16:12 |
 
 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

 زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود...

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/16 و ساعت 11:1 |

   شقایق من خسته ترین واژه ملموس غروبم

کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

میگن چشمای عاشق یه دنیا شعر و قصست 

اما چرا عزیزم چشمات لبریز غصصت........... 

میگن گل شقایق نشونه داغ عشق ................... 

من از نگاه داغت شدم باغ شقایق

میگن اشکای عاشق پیشه خدا عزیزه.................... 

نمیدونم تا کی باید بریزه و بریزه وبریزه 

وقتی شبا تو اسمون رنگ چشماتو میبینم......................

دلم می خواد بهت بگم جز تو رویایی ندارم

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/12 و ساعت 10:52 |

 

 شقايق با آب زنده است

من با شقايق...!

آری تا شقایق هست زندگی بايد کرد 

چشمانم پر از اشک است....اشکانم برای عشق....وعشقم برای توست

ولی افسوس ....که تو برای من نيستی...

                
+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/11 و ساعت 14:56 |
 
به عشق روزگار من، تو بهترین نشانه ای
تو باغ و گلشن منی، تو بهترین بهانه ای

تو عشق جاودان من، تو ما ه آشیان من
تو ساز من، تو سوزمن، تو بهترین یگانه ای

كلام دل حلاوتی، پیام دل بشارتی
به هر كجا كه بنگرم، تو بهترین جوانه ای

به كوه و دشت و بوستان، به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه ای، تو بهترین ترانه ای

شكوه آرزوی من، اگر ببار نیاورد
تو ای نهال آرزو، تو بهترین جوانه ای

تو پاره تن منی، تو عشق روشن منی
پرنده دل مرا ، تو بهترین ترانه ای

به كوه و دشت و بوستان، پیام رسانده ام هنوز
به هر كجا و هر مكان ، تو بهترین نشانه ای

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/11 و ساعت 14:44 |

شقایق

   بر گلبرگت

        قصه ای بود از عشق

اشک چشمم رنگ گلبرگ تورا دزدید که تو بی رنگ شدی ؟

          یادگار روزای عاشقی بودی برا من...............

      که حالا سنگ شدی .

     گل بی رنگ شدی

          شاهد سوز دل سنگ شدی.....  

 

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/02 و ساعت 13:9 |
 

کاش می دیدم چیست

کاش میدیدم چیست

آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته میگردانی

موج موسیقی عشق از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم میکند ای غنچه ی رنگین! پرپر!

کاش میگفتی چیست

آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست..........

       

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/01 و ساعت 12:34 |

شقایقی روییده در کویر دل

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
 
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و
 
بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
 
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست
 
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
 
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست اوبودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می دادو بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی
 
بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد ...
+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/01 و ساعت 11:0 |


Powered By
BLOGFA.COM