تبليغاتX
شقایق گل من

هدیه به همه اونایی عاشق واقعیند

نام تو

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار

 

خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه

 

اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ

 

شقايق بريزم ، باز هم كم است

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

 

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست

 نداشت ؟

    

 جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را

 

در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني

 

كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون

 

وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي

 

خود را در چشمان او تماشا كنم

 

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/17 و ساعت 16:12 |
 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

 زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود...

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/16 و ساعت 11:1 |
 

 

   

شقایق من خسته ترین واژه ملموس غروبم

کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

 

  

 

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/12 و ساعت 10:52 |
 

شقايق با آب زنده است

من با شقايق...!

آری تا شقایق هست زندگی بايد کرد 

 

چشمانم پر از اشک است....اشکانم برای عشق....وعشقم برای توست

ولی افسوس ....که تو برای من نيستی...

                
+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/11 و ساعت 14:56 |
 
به عشق روزگار من، تو بهترین نشانه ای
تو باغ و گلشن منی، تو بهترین بهانه ای

تو عشق جاودان من، تو ما ه آشیان من
تو ساز من، تو سوزمن، تو بهترین یگانه ای

كلام دل حلاوتی، پیام دل بشارتی
به هر كجا كه بنگرم، تو بهترین جوانه ای

به كوه و دشت و بوستان، به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه ای، تو بهترین ترانه ای

شكوه آرزوی من، اگر ببار نیاورد
تو ای نهال آرزو، تو بهترین جوانه ای

تو پاره تن منی، تو عشق روشن منی
پرنده دل مرا ، تو بهترین ترانه ای

به كوه و دشت و بوستان، پیام رسانده ام هنوز
به هر كجا و هر مكان ، تو بهترین نشانه ای

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/11 و ساعت 14:44 |

شقایق

   بر گلبرگت

        قصه ای بود از عشق

اشک چشمم رنگ گلبرگ تورا دزدید که تو بی رنگ شدی ؟

          یادگار روزای عاشقی بودی برا من...............

      که حالا سنگ شدی .

     گل بی رنگ شدی

          شاهد سوز دل سنگ شدی.....  

 

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/02 و ساعت 13:9 |
 

کاش می دیدم چیست

کاش میدیدم چیست

آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته میگردانی

موج موسیقی عشق از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم میکند ای غنچه ی رنگین! پرپر!

کاش میگفتی چیست

آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست..........

       

+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/01 و ساعت 12:34 |

شقایقی روییده در کویر دل

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
...
+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/01 و ساعت 11:0 |