

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار
خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه
اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ
شقايق بريزم ، باز هم كم است
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست
نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را
در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني
كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون
وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي
خود را در چشمان او تماشا كنم
+ نوشته شده توسط مریم در 85/10/17 و ساعت
16:12 |